گل خوشبوی مامان وبابا
X
گل خوشبوی مامان وبابا
خاطرات دخترو پسرکم
تاريخ : جمعه 2 تير 1396 | نویسنده : مامان زینب
بازدید : 8 مرتبه
چرا همه ی عکسهام نیومد؟
دوباره میگذارم





موضوع :
تاريخ : جمعه 2 تير 1396 | نویسنده : مامان زینب
بازدید : 12 مرتبه
عزیز مامان امروز دعوت بودیم خونه عمه برای افطار وشماخیلی خوشحال بودی با عینک آفتابی جدیدت که بابا از آبادان برات آورده ...
منم از فرصت استفاده کردم وعکس گرفتم ازت



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 29 خرداد 1396 | نویسنده : مامان زینب
بازدید : 9 مرتبه
راهنمای ربات
✍️ ارسال مطلب و عکس در وبلاگ
از اونجایی که الان آخرای خرداده ومن هم بعد مدتها اومدم اینجا ویاد گرفتم عکس بزارم از طریق تلگرام تصمیم گرفتم عکسهای نوروز ۹۶ رو ثبت کنم
باشد که خوشتان بیاید🤗🤗🤗









موضوع :
تاريخ : شنبه 27 خرداد 1396 | نویسنده : مامان زینب
بازدید : 8 مرتبه
درست یک ماه پیش جش الفبا دانش اموزام بود که ریحانه جونم رو قول داده بودم که ببرمش وبردمش خیلی بهش خوش گذشت وحسابی با بچه ها بازی کرد





موضوع :
تاريخ : شنبه 27 خرداد 1396 | نویسنده : مامان زینب
بازدید : 10 مرتبه
پسر عزیزم سلام
دیشب ۲۰رمضان و۲۵خرداد وقتی بعد از افطار خونه حج بهروز رفتیم جلسه قرآن نمیدونستم که چه خرابکاری میکنی🙄
وسط قرآن بودیم که مهرسا وآجی اومدن بلند اعلام کردن محمدرضا پی پی کرده تو اتاق نمیدونم چطور رفتم تو اتاقشون ویدم بللهههکمی از پی پیش افتاده رو زمین خیلی عصبانی شدم از خجالت اب شدم
زود بردمش دستشویی و.....
خیلی اعصابم خراب شد واقعا خجالت کشیدم
اشکام اومدن همش شرمنده میشم وقتی میرم یا بافضولی هات یا خرابکاری واین دفعه هم که .....
امشب هم احیا دارن فکر کن با این اوصاف بخوام ببرمت...


شیطونک مامانی که قهر کرده🤗

موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 25 خرداد 1396 | نویسنده : مامان زینب
بازدید : 4 مرتبه

وقتی تصمیم گرفتم از شیشه بگیرمت اولش شک داشتم ولی وقتی تا صبح چندشیشه می خواستی وصبح تا کمرت خیس بود دیگه تصمیمم رو گرفتمروز ۴ خرداد۹۶جمعه بود که مصادف بود بایوم الشک رمضان یعنی موقعی که ۲سال و۳ماهه بودی

 من و بابا روزه بودیم ظهر به سرشیشه صبر تلخ زدم وقتی مزه کردی اول نگاهش کردی وگفتی خرابه من وبابا هم گفتیم بو گتدو شده خرابه و....

خودت هم نخواستیش وپرتش کردی ولی بعد از چند دقیقه پیداش کردی ودر کمال تعجب خوردیشتعجبخیلی تعجب کردم چون خیلی خیلی تلخ بود شب تصمیم گرفتم علاوه بر صبر تلخ فلفل هم بزنم ولی وقتی دیدبش تستش هم نکردی ولی با چه مصیبتی خوابیدی خدا میداند 😣اسمش رو نیاوردی تا دیروز که اومدم خونه مامان جون تا گذاشتمت تو گهوارهگفتی مامان شیر🤔بمیرم الهی دلم سوخت برات 😢خخوشبختانه تو این مدت همش شیر کاکایو شیرموز شیر با نی طعم دار وابمیوه و....جایگزین شیشه شده خداییش با زبون روزه وانجام این پروژه خیلی سخت بود ولی به لطف خدا انجام شد 😧😧پروژه ی بعدی از پوشک گرفتن هست که انشالله بعد ماه رمضان که هم خودم آپدیت بشم هم پسرکم😅😅😅

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 25 خرداد 1396 | نویسنده : مامان زینب
بازدید : 3 مرتبه

سلام بازم سلام نمیدونم چرا همه کاری می کنم ولی انقدر اینجا اوندن برام سخته تنبلمیعنی؟؟متفکر

امسال هم باهمه ی سختی  هاش به پایان رسید ......

از اول مهر ۹بنویسم از روز اول که قرار بود محمدرضا پیش عمه بمونه وریحانه رو هم طبق گفته ی خودشون ببرن مهد ولی چی بگم که فقط ۱روز نگداریش کردن اونم جشن شکوفه ها اخرشهریور واز فرداش حال عمه بد شد حال روحیش همش استرس واصطراب ونگرانی ودکار نمیگم دروغ می گفت ولی خیلیش هم تلقین بود خیلی بهم ربختم روزی که فرداش اول مهر وباید با خیال راحت می رفتم مدرسه برام پر از استرس ونگرانی بود خیلی سخت گذشت برام خیلی مدام نگران بچه ها بودم ومخصوصا محمدرضا ی عزیزم که فقط۱۷ماه داشت.....خلاصه کنم جوری عمه گفت حالم بده ونگران بچه هام(!)که همه گفتن بخاطر بچه های تو اینطور شده..انگار من مقصرم وبچه هام....برادرشوهرم بهش می گفت چشمشون کور خودشون فکر بچه ها می کنن مگر هرکسمادرش شاغله چی می کنه مگه همه کسی رو دارن که نگه کنه بچه هاشون رو؟

این حرفها مثل پتکی شد بر سرمن گفتم اگر مشکل بچه های منن من یک فکری می کنم براشون خیلی ناراحت شدم خیلی ... خلاصه کنم دیگه از اول مهر به فکر پرستار ومهد واین چیزا افتادیم منی که خیالم رو راحت کرده بودن حالا بد جوری فکرم در گیر بود خلاصه مجبور شدیم مامانم ازشهرستان اومد چند روز پیش بچه ها تا برم مدریه وتکلیفشون رو مشخص کنم یعنی دک سه روز هم نتونست بگیره.

مدت زیادی طول کشید تا عادت کردن خیلی روزهای سخت وطاقت فرسابی بود روز های اول خودم هم باهاشون گربه می کردم موقع رفتن از مهد حدود دو ماه طول کشید تا عادت کردن کلی خیلی سخت 

بالاخره ابن سال تحصیلی خیلی سخت بود شرایطی که پارسال داشتم رویای بود (البته حالا فهمیدم)!!! الان ۲۰رمضان هست ومن دیروز اومدم شوشتر الان ساعت دو وبیست دقیقه بامداد 

خدایا به حق این روزها وشبهای عزیزت ایمان وصبرم رو زیاد کن الهی آمیناوه



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 7 شهريور 1395 | نویسنده : مامان زینب
بازدید : 8 مرتبه

سلام بر گلهای زیبایم 

اومدم اینجا تا بنویسم تا از خاطراتم بگم وقدری دلم خالی بشه 

تابستون امسال ماه رمضون بعد از 4سال روزه گرفتم خداروشکر البته با اجازه دکترم 

وبعد از عید فطر با مامان وبابا به مشهد رفتیم خ. خوب بود گرچه بهانه گیری و اذیتها هم جای خود داشت ولی خوش گذشت احساس خوبی بی خوبی بود نذر محمدرضا از طرف خودمون ومامان جون سیمین 2گوسفند قربونی کردیم وبرا اولین بار به مهمانخانه امام رضا دعوت شدیم جاتون سبز ونوهای محمدرضا رو هم تو مشهد کچل کردیم فداش بشم اولش اصلا نشناختمش تغییر کرده بود خیلی ! نزدیکای اهرای تابستونه ومن 3روزه که تصمیم به رژیم گرفتم برای کاهش قند ووزن 

خیلی ناراحتم کلا عصبی شدم حوصله ی بچه ها رو کمتر دارم و داد میزنم متاسفانه شاید هم افسرده شدم نمیدونم از ازمایش استرس و هم. یز بدم میاد. واقعا خسته شدم دیگه همش استرس همش نگران !تصمیم گرفتم کنترلش کنم خدا کمکم کنه

یک ماه دیگه باید برم پیش کارشناس ببینم چطور شده وزنم! امسال هم باید با کلاس اولی ها سروکله برنم ولی ولقعا اگر شاغل نبودم حتما حتما افسرده میشدم اصلا نمیتونم تو خونه بشینم وکارهلی تکراری کنم ولی خداروشکر که نیتونم برم سرکار ومفید باشم 

از ریحانه جونم بگم که موهاشو کوتاه کرد. ولی خیلی تو فکرشم همش استرس نریضی من رو داره بچم میترسه همش میگه میترسم دکتر نرو! م



موضوع :
تاريخ : جمعه 17 ارديبهشت 1395 | نویسنده : مامان زینب
بازدید : 18 مرتبه

اول از همه سلام به گلهای خودم باورم نمیشه چتدین ماههه نیومدم اینجا الان اخرای سال تحصیلیه وتواین سال کارهای مهم وتجربیاتی کسب کردم مهمترینش از شیشه گرفتنت. بود دختر. گلم در تاریخ 1اذر 94که واقا سخت بود اول با صبر تلخ امتحان کردم که در کمال ناباوری خوردیش وفرداش علاوه بر صبر تلخ فلفل هم زدم که بهت گفتم کرم پی پیرده پی کرده روش واز این حرفها تا بدت اومد ولی خیلی لذیت شدم برا خوابت چون فوق العاده وابسته بودی 



موضوع :
تاريخ : جمعه 17 ارديبهشت 1395 | نویسنده : مامان زینب
بازدید : 10 مرتبه

اول از همه سلام به گلهای خودم باورم نمیشه چتدین ماههه نیومدم اینجا الان اخرای سال تحصیلیه وتواین سال کارهای مهم وتجربیاتی کسب کردم مهمترینش از شیشه گرفتنت. بود دختر. گلم در تاریخ 1اذر 94که واقا سخت بود اول با صبر تلخ امتحان کردم که در کمال ناباوری خوردیش وفرداش علاوه بر صبر تلخ فلفل هم زدم که بهت گفتم کرم پی پیرده پی کرده روش واز این حرفها تا بدت اومد ولی خیلی لذیت شدم برا خوابت چون فوق العاده وابسته بودی 



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد
درباره وبلاگ

دختر عزیزم در تاریخ26 دی 91 خونمون رو چراغونی کرد با وزن 3110 وقد 48.5 من هم از یک سالگی علاوه بر هدیه زیبایش تصمیم به ثبت خاطراتش کردم ....

آخرین مطالب
آرشیو مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 2 نفر
بازديدهاي ديروز : 7 نفر
بازدید هفته قبل : 10 نفر
كل بازديدها : 5780 نفر
امکانات جانبی
www.1abzar.com --->