گل خوشبوی مامان وبابا
X
گل خوشبوی مامان وبابا
خاطرات دخترو پسرکم
تاريخ : پنجشنبه 9 شهريور 1396 | نویسنده : مامان زینب
بازدید : 9 مرتبه
سلام این روزها حسابی مشغول هستیم
بالاخره تصمیم گرفتیم و حدودا چند هفته ای هست که تصمیم به جابجایی گرفتیم
ازاین بنگاه به اون بنگاه
وهمش در سایت دیوار
منتظر مشتری بودیم
تا بالاخره ۲تا باهم اومدن میخواستن ۳۰تا رهن قرارداد بستیم
ودنبال خونه بودیم تا حدود ۸۰ یا ۹۰تا برا رهن
تا در اوج ناباوری بنگاه خونه ای برای خرید پیشنهاد کردن بالاخره با قرض و وام وفروش طلاهام خدا جورش کرد وخونه ای در جای دلخواهم خریدیم
واقعا خدا جورش کرد فقط خدا وگرنه نه پولش رو داشتیم ونه قصدشو خدایا شکرت
انشالله که هرچه سریعتر وامها جور بشه تا چکها پاس بشن
قولنامه۵شهریور
تحویل کلید ۹۶/۶/۶
(مامان بابا اومدن)
بردن اثاث به منزل ۷شهریور
الان هم ۸شهریور که البته دوساعت بیشتره که شده۹

موضوع :
تاريخ : يکشنبه 15 مرداد 1396 | نویسنده : مامان زینب
بازدید : 24 مرتبه
سلام سلام
۱۱مرداد دهمین سالگرد عقدمون بود ولی امروز ۱۵ مرداد ۹۶تصمیم گرفتم وکیک درست کردم وبا بچه ها خوش بودیم
خوشی های کوچک







موضوع :
تاريخ : يکشنبه 8 مرداد 1396 | نویسنده : مامان زینب
بازدید : 12 مرتبه
سلام به روزهای گرم تابستان
این روزها همش مشغول کارهای خونه واز گرما نمیشه جایی رفت چند روز پیش دست راستم خیلی شدید درد گرفت چند روز تحمل کردم ولی فایده نداشت تا رفتم دکتر آمپول و کپسول داد ومچ بند آتل دار و گفت باید حداقل ۳هفته ببندیش که بهتربشه وهیچ کاری هم نکنی باهاش اخه مگه میشه؟
بعد از تولد ستایش اومدم پیش مامان جون بابا جون که کمکم باشن







موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 22 تير 1396 | نویسنده : مامان زینب
بازدید : 34 مرتبه
سلام دخترم عزیزم زندگیم دو روزه که با مامان جون وبابا جون رفتی خونشون عزیزکم خیلی جات خالیه دلم برات یک ذره شده میرم تو اتاق تختت رو میبینم یاد غر زدنهات میفتم فدات شم که خونه بدون تو سوت وکوره دلم گرفت خیلی زیاد کاش پیشم بودی عمرم نفسم که نفسم به نفست بندهزنگ میزنم باهات حرف میزنم همون روز اول گفتی مامانمو میخوام وزنگ زدی ولی از فرداش دیگه بی قراری نکردی
فدات بشم مامان جون هم کلی برات چیز خریده وحسابی بهت میرسه
چراغ خونه دخترم
یکی یدونه دخترم
قندونبات دخترم





اینم از هدیه های مامان جون🖕🖕🖕

موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 21 تير 1396 | نویسنده : مامان زینب
بازدید : 26 مرتبه
✍️ ارسال مطلب و عکس در وبلاگ
سلام عزیزم بالاخره تصمیم گرفتم برای از پوشک گرفتنت
امروز۲۰تیر۹۶ وقتی از خواب بیدار شدی وعوضت کردم دیگه پوشکت نکردم وشرت پوشیدمت وبرات توضیح دادم وهرنیم ساعت بردمت دستشویی وبعداز هر بار .....کردن یک جایزه (لواشک اسمارتیز وبرچسب)بهت پیشنهاد دادم که همش برچسب انتخاب کردی وبه دیوار زدیوچند بار هم لواشکتا غروب که خونه مامان جون بودیم وکمی پی پی کردی تو شلوار وسریع بردمت دستشویی در کل برای روز اول خوب بود وراضی بودم🤗مرد کوچک من سرفرصت عکس میزارم ازت





موضوع :
تاريخ : شنبه 10 تير 1396 | نویسنده : مامان زینب
بازدید : 10 مرتبه

سلام سلام داغی با حرارت ۵۳درجه ای اهواز
بعداز ۳۰ روز روزه گرفتن تعطیلات عید فطر تصمیم گرفتیم برای اولین بار سفر ۴نفره داشته باشیم آره تعجب نکنید اولین بار بود که خومون تنهایی به سفر رفتیم همیشه باکسی بودیم یا پدر ومادر خودم یا شوهرم ویا.....
روز عید دوشنبه ۴تیر۹۶به سمت همدان حرکت کردیم وعصر رسیدیم خیلی خیلی شلوغ بود خیلی دنبال جا بودیم تا تربیت معلم جا گیرمون اومد.
روز اول رفتیم گنج نامه که خیلی خیلی عالی بود هوا خوب وخنک وسوار تله کابین شدیم اولش بچه ها ترسیدن ولی انقدر شعر خوندیم و...که خوششون اومد وبه دشت میشان رسیدیم که واقعا عالی بود،فرداش هم به غار علیصدر رفتیم ظهر بلیط گرفتیم برای ساعت ۱۰شب ظهر هم رفتیم لالجین که خیلی خوب بود ساعت ۱۰ رفتیم به سمت غار تا۱۲ طول کشید خیلی خوب بود ولی خیلی پیاده روی داشت وپله که نفس گیر بود..

فرداش هم به سمت خوزستان حرکت کردیم









موضوع :
تاريخ : جمعه 2 تير 1396 | نویسنده : مامان زینب
بازدید : 14 مرتبه
چرا همه ی عکسهام نیومد؟
دوباره میگذارم





موضوع :
تاريخ : جمعه 2 تير 1396 | نویسنده : مامان زینب
بازدید : 15 مرتبه
عزیز مامان امروز دعوت بودیم خونه عمه برای افطار وشماخیلی خوشحال بودی با عینک آفتابی جدیدت که بابا از آبادان برات آورده ...
منم از فرصت استفاده کردم وعکس گرفتم ازت



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 29 خرداد 1396 | نویسنده : مامان زینب
بازدید : 10 مرتبه
راهنمای ربات
✍️ ارسال مطلب و عکس در وبلاگ
از اونجایی که الان آخرای خرداده ومن هم بعد مدتها اومدم اینجا ویاد گرفتم عکس بزارم از طریق تلگرام تصمیم گرفتم عکسهای نوروز ۹۶ رو ثبت کنم
باشد که خوشتان بیاید🤗🤗🤗









موضوع :
تاريخ : شنبه 27 خرداد 1396 | نویسنده : مامان زینب
بازدید : 12 مرتبه
درست یک ماه پیش جش الفبا دانش اموزام بود که ریحانه جونم رو قول داده بودم که ببرمش وبردمش خیلی بهش خوش گذشت وحسابی با بچه ها بازی کرد





موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد
درباره وبلاگ

دختر عزیزم در تاریخ26 دی 91 خونمون رو چراغونی کرد با وزن 3110 وقد 48.5 من هم از یک سالگی علاوه بر هدیه زیبایش تصمیم به ثبت خاطراتش کردم ....

آخرین مطالب
آرشیو مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 4 نفر
بازديدهاي ديروز : 1 نفر
بازدید هفته قبل : 22 نفر
كل بازديدها : 6472 نفر
امکانات جانبی
www.1abzar.com --->