ریحانه جونمریحانه جونم، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه سن داره
محمدرضا جونممحمدرضا جونم، تا این لحظه: 11 سال و 8 ماه سن داره
رونیکا جونمرونیکا جونم، تا این لحظه: 7 سال و 5 ماه و 2 روز سن داره

گل های خوشبوی مامان وبابا

من مامان زینب مامان سه فرشته ی ناز هستم و خاطرات وروزمرگی هامون رو اینجا ثبت میکنم🌺

تولد تولد تولدت مبارک 🎁🎁🎂🎂

سلام سلام سلام  عزیز دلم خوشکلم عروسکم امروز یک ساله شدی نفسم یک ساله که کنارمونی وعاشقت هستیم عشقم دخترم خوشکلم با اومدنت به زندگیمون رنگ زیبایی زدی امروز صبح بردمت بهداشت اابته قبلش هماهنگ کردم که انجام میدن یانه من وبابا بردیمت هیچ کس نبود فقط یک کارشناس وزنت ۸۹۰۰ قد۷۱.۵ خداروشکر همه چیزت نرمال بود خاله ریزه ی من عزیزم تازه دوبرابر شد وزنت هنوزم کامل نه😅   امروز۱۹رمضان هم بود ضربت امام علی ومامان جون وباباجونبعد ۳ماه اومدن خونمون وقلقل نذری به نیت بابابی بی اورده بودن برا اهوازی ها  ودایی برا افطار هم مشغول تو بودم که واکسن زده بودی وکسل وهم مهمان داری و تدارکات    ...
25 ارديبهشت 1399

جشن اسم ریحانه 🤩و۱۱ماهگی رونیکا😍

سلام سلام خیلی وقته نیومدم چون اصلا وقت نکردم همس در گیر تکالیف ودرس ریحانه هستم آموزش مجازی و کانال شاد و... خلاصه حسابی مشغول امروز ۱۷اردیبهشته وخیلی دیر شد برای این عکسها ولی خب کاچی بهز هیچی درس ح رو که به ریحانه یاد دادم هنش گفت اسمم کامل شد من جشن اسم میخوام ۲۳فروردین بود گفتم فردا برای خودت واجی جشن میگیرم شب که باباش از بیرو اومد سوپرایزمون کرد وبرای ریحانه کیک خوشکل خریده بود منم یکدفعه یه چند تاعکس گرفتم ازشون اینم ۱۱ماهگی رونیکا   ...
17 ارديبهشت 1399

ده ماهگی رونیکا و نوروز ۹۹

عزیزهای مامان امسال بخاطر بیماری کرونا دید وبازدید ومهمونی عید کنسل شد وبخاطر سلامتیمون همه در خونه هامون موندیم امسال اولین نوروز که ۵نفره شدیم و رونیکا گلی کنارمون رو سفره بود🤩 امسال همه چیز جور  دیگه ست هم تحویل سال هم ۵نفره شدنمون هم بیماری کرونا هم کم کردن وزن من انگار جور دیگه ای حس میکنم همه چیز رو  دخترکانم وگل پسرم انشالله که سال خوب وخوشی رو در کنار هم تجربه کنیم سالی پر از سلامتی وخوشی و عشق و آرامش🌷🤗  عکسهای ماه گرد دهم این انسولین ها رو موقع خونه تکونی پیدا کردم وباهاش ازت عکس گرفتم البته خودم نداخته بودمشون تا یه فرصت پیش بیاد و عکس بگیرم تا بهت بگم برای بدست اوردنت خیلی سختی کشیدم برای اینک...
13 فروردين 1399

بالاخره انجام دادم

سلام بالاخره به هدفم رسیدم روز ۴شنبه۲۳بهمن ظهر با همسری به بیمارستان رفتیم بچه ها هم پیش عمه بودند  از ساعت ۱۱تاحدود ۲منتطر تخت خالی بودم بالباسهای عمل تا تخت بهم دادن،مامان پیشم بود تا ساعت ۸ونیم شب صدام کردن رفتم تو اتاق عمل تا انژیوکت زدن وبعد هم داروی بیهوشی دیگه هیچی نفهمیدم تاساعت ۱۲ونیم اوردنم بخش مامان وهمسر پیشم بودن کمی درد داشتم از دیشب ناشتا بودم فعلا تا فردا هم اجازه ی خوردن هیچ نداشتم،تشنم بود لبام خشک شده بود روز ۵شنبه وقتی سوند وشلنگی که تو بینیم بود درآوردن دیگه راه افتادم مامانی تا ساعت ده پیشم بود دیگه گفتمش برو استراحت کن خونه دوباره فردا صبح اومد که بردنم ازم عکس گرفتن از بچه ها بگم که مدام عکس ...
4 اسفند 1398

التماس دعا

سلام امروز ۲۳بهمن ۹۸ روز عمل منه بالاخره بعد از پیگیری وتلاش  واصرارهای زیادم امروز نوبت عملمه از دیشب مامان وبابا اومدن پیشم محمدرضا هم خونه ی مامان جونه دو سه ساعت دیگه میرم بیمارستان انشالله  خدا کمکم کنه همه چیز خوب پیش بره ونتیجه ی موفقیت امیز بده  خدایا کمکم کن همه چیز رو آسون کن برام زود سرپا بشم وبه زندگیم برسم که زحمتی برای کسی نباشه  خدایا فقط خودت میدونی که چی تو دلمه وچه سختی هایی کشیدم خودت کمکم کن🙏 بچه هام وشوهرم رو به تو می سپارم که ازهمه قادر تری راستی طبق روال قبل امروز اخرین روز مرخصیم بود که هفته ی قبل رفتم اداره وجریان روبهشون گفتم وخداروشکر حرفی نداشتن  انشالله مرخصیم...
23 بهمن 1398

هشتمین ماهگرد رونیکا عسلم

بازم سلام  رونیکا خانم   ۸ماهش تموم شد و رفت تو ۹ماهگی🤗🤗    آجی ریحانه ۷سالش تموم شد و وارد ۸سالگی میشه🤩🤩 بگوووو ماشاللله   تو این ماه خیلی کارا یاد گرفتی عزیزم    مثلا کمی میتونی بشینی ودستت رو تکیه بکنی   خیلی به مامان بابا واکنش نشون میدی که بغلت کنیم   پاهاتو میخوری    صورت منو ناز میکنی   نگم که همش تو آشپزخونه آویزون  پاهای منی 😅😅   عشقم ماه دیگه باید برم مدرسه وبزارمت تنها😥   ولی خیالم راحته انشالله مامان جون نگهت میکنه  چند تا عکس ماهگرد بزارم البته بگم که خیلی بی حال بودی دخترم وتب ...
28 دی 1398

تولد تولد تولدت مبارک 🎁🎁

سلام بر دختر گلم  عزیزم قشنگم یکدفعه  یاد خاطرات بارداری وزایمان زود هنگامم افتادم که هممون رو سوپرایز کردی اخه قرار بود بهمن ماهی بشی  ولی عجله داشتی بیای تو بغلم 🌹 خیلی نگران سلامتیت بودم  خداروشکر که صحت وسلامتی عزیزم والان ۷سال از اون موقع میگذره  قشنگ مامان پریروز که مامان جون پیشمون بود (یعنی ۲۴دی ۹۸ مصادف با ماهگرد هشتم آجی رونیکا) به بابا جون گفته بود کیک برات آورد وتولد یهویی گرفتیم چون میخواستن برگردن شوشتر زودتر گرفتیم برات اخه هرسال جشن مفصل داشتی ولی امسال چون هر سه تاتون مریض  بودید نشد مهمونی بگیریم😙 ولی خب یه جشن یهویی شد 🎉🎉 مامان جونا وباباجونا عمه هم اومد انقدر مشغول مریضی ...
28 دی 1398

اهواز شهر من میزبان سردار دلها

از پریروز که خبر شهادت سردار سلیمانی روشنیدیم همه ناراحت شدیم ولی ریحانه خانم جور دیگه ای ناراحت شد و وقتی فهمید میخواد سردار به اهواز بیاد گفت منم دوست دارم برم هرچی بهش گفتم مامان نمیخواد تو بری بمون تو خونه استراحت کن  ولی گفت نه باید برم خانم معلممون گفته برید  🌹واقعا ارزش شغل خودمون رو بدونم که بچه ها ذهنشون ودلشون  مثل یه آینه صاف و یکدست است🌹 خلاصه با  باباش  صبح زود رفت استقبال نزدیکای ظهر اومد خودش که خیلی خوشحال بود امیدوارم خداوند ظهور امام زمان رو نزدیک کنه که دادرس همه ی دنیاست الهییی آمیییین⚘⚘⚘ ریحانه خانم در استقبال سردار ۱۵ دی۹۸ خیلی خیلی شلوغ بوده وبابایی فقط همینا رو گر...
16 دی 1398

عینکی شدن گل پسرم😏

سلام سلام  امروز بعد از حدود دوسال که باید محمدرضا رو می بردم چشم پزشک بالاخره طلسم شکست و بردیم بعد ازمعاینه کردن گفت نسبت به قبلا که چند بار رفته بودیم پیشش کمی شماره ی چشمش بیشتر شده واستیگمات هست 😕 تا پروندشو تو کامپیوتر چک کرد گفت که به  خودت رفته بود تا بابایی اومد داخل با تعجب  گفت اِاِ این که کاملا شبیه باباشه!!! چشماتون ضعیفه وبابا جواب داد نه گفت پس همه چیزش به باباش رفته گفتم از خوشبختی فقط چشماش به من رفته! خلاصه گفت عینک بزنی بهتره روزی حداقل ۴ساعت که برای مدرسه رفتن سال بعد عادت کنه من😕😥 باباش 😑 خودت😶  کاملا ساکت بودی وهیچی نمیگفتی بعد هم چشمای خودمو معاینه کرد وخوشبختانه گ...
16 دی 1398