ریحانه جونمریحانه جونم، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 29 روز سن داره
محمدرضا جونممحمدرضا جونم، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 29 روز سن داره
رونیکا جونمرونیکا جونم، تا این لحظه: 7 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

گل های خوشبوی مامان وبابا

من مامان زینب مامان سه فرشته ی ناز هستم و خاطرات وروزمرگی هامون رو اینجا ثبت میکنم🌺

تولد ۷ سالگی رونیکا طلایی

سلام سلام  الان که دارم می‌نویسم ساعت یک و بیست نصفه شب است  خیلی خسته هستم 🥴 ولی گفتم چیزی بنویسم که بعد بتونم اضافه ش کنم امروز تولد گل دختر ته تغاری بود از اول هفته خیلی ذوق داشت برا جشن تولد تا اینکه تصمیم گرفتیم.... . . . . . فعلا این رو گذاشتم تا بعد ..... انشالله ، ...
25 ارديبهشت 1405

سال جدید مبارک 🎊

سلام  از کجا بگم چی بگم؟ همه چیز معمولی و خوب بود تا ناگهان جنگ آمریکا و اسرائیل با ما شروع شد  مدرسه ها تعطیل شد  عزای عمومی اعلام شد  خلاصه خیلی همه چیز استرس زا و بد  ماه رمضان بود همش صدای موشک و شلیک استرس چند روز اومدم با بچه‌ها شوشتر ولی خب بخاطر بابا دوباره برگشتیم اهواز  سال نو هم شد خسته و می‌خوابم...فردا بقیش
2 ارديبهشت 1405

بیا اینور بازار عکس گذاشتم😍

اینجا دبستان طاهره است ریحانه خانم کارنامه پایان دوره ابتدایی رو گرفته با نمرات عالی با مدیریت مامان خانم 😉 اینجا تابستون ۱۴۰۴ داریم میریم مشهد  مشهد۱۴۰۴ باغ وحش  مشهد۱۴۰۴ اینجا رفتیم تهران دربند😍 دربند ۱۴۰۴ . دربند ۱۴۰۴ تجریش تهران ۱۴۰۴ خب رسیدیم شمال محمود آباد ۱۴۰۴ اینجا هم روضه مامان جون محرم ۱۴۰۴ تابستون خب اینجا رفتیم پیاده روی  اربعین کربلا با محمدرضا و ریحانه خانم که بار اولش بود این هم خاله عزیزم خاله مریم خوشکام که مرداد ۱۴۰۴ از پیشمون رفت هنوز هم باورم نمیشه این عکس گل دخترم رونیکا طلایی جشن شکوفه ها کلاس اول مهر۱۴۰...
5 بهمن 1404

خاطره بازی از سالهای قبل

سلام  از کجا شروع کنم چی بگم ؟ عکس بزارم یا متن بنویسم؟ اتفاقات این چند سال رو بگم  ۴ سااااال  خودمونیم کمی نیست.... آخرین بار از دل نگرانی‌هام برای حذف نزدن رونیکا نوشتم الان باید بگم اگر نمینوشتم اصلا یادم نبود که حرف نمیزنه😄 بعد از چند جلسه گفتار. درمانی دیگه نبردمش  و روند تغییرات و پیشرفت رو متوجه شدم  الان گل دخترم کلاس اول مثل بلبل میخونه و می‌نویسه دخترم باسواد داره میشه 🥹🥹 از ریحانه گلی بگم که خداروشکر خوبه و مشکلی هم نیست البته تغییر رفتار داره که بخاطر سن بلوغشه دیگه هم نه دکتر بردمش نه دارو و نه هیچی . آقای مهندس محمد...
5 بهمن 1404

بعد از مدتها سلام🥰1400

سلام به عزیزای دلم  آنقدر دیر میام اینجا که یادم می‌ره کی بودم و چی گفتم... از سال تحصیلی بگم که گذشت از ایام منحوس کرونا  همه معلمها آنلاین تدریس می‌کردن ولی من چون معاونت داشتم هر روز و یا یک روز در میان به مدرسه می رفتم بچه ها خونه بودن که من به مدرسه میرفتم البته محمدرضا سه روز در هفته حضوری به مدرسه می‌رفت....‌‌‌‌‌.. اواسط آبان ماه به مدت دو هفته من و همه بچه ها مبتلا به کرونا شدیم و قرنطینه و مدرسه نرفتم چند باری هم خاله و عمه و داداش و..غذا میوردن برامون تا میرسیم به آذر ماه وتولدم که با اومدن مامان و بابام و داداش عزیزم توسط همسرم سورپرایز شدم من در حال پرسش وتماس ...
3 بهمن 1404

از شیشه گرفتن گل دخترم رونیکا

سلام سلام  خیلی وقته که دست درد شدید دارم چندین ماه میشه روز ۵شنبه نوبت گرفتم پیش متخصص عکس و ... اوضاع دستم خراب تو عکس استخونهای شونه م فاصله افتاده بود و گفت تاندون ها ملتهب و ریش ریش شده پلاسما درمانی  و دارو و فیزیوتراپی برام نوشت که تا فردا باید برم نوبت دارم خیلی وقت بود دیگه غذا خوردنت بد شده بود و شب تا صبح ۴بار بیدلر میشدی برا شیر و صبح خیس خیس بودی و کار هر روزم شستن پتو  و ملافه و... دیگه از روز جمعه ۱۹ شهریور ۱۴۰۰  زمانی که حدودا ۲۹ ماهه بودی تصمیم گرفتم که رونیکا رو از شیشه وپستونک بگیرم شیشه ش رو از صبح گذاشتم تو تراس و بو بدی گرفته بود تا شب🤢🤢 شب موقع خواب شیشه رو به...
26 شهريور 1400

سلام سلام

سلام  نصف شبتون بخیر از چند هفته پیش بگم که ظهر  از شوشتر اومدیم خونه مامان جون وعمو اینا اونجا بودن و رونیکا بعد از چند ماه دیدشون و خیلی غریبی کرد و ترسید  همش میش خودم بود  هنوز چند دقیقه نبود که رسیدیم و متوجه شدم ....کرده رفتم پدشک بیارم از تو ماشین و صدای گریه هات😭😭😭 پابرهنه و با عجله اومده بودی دنبالم تو حیاط و نگم که پاهات سوخت داغون  داغون 😥😥😢 از شدت درد وسوزش با هیچی اروم نمیشدی شیشه پستونک بستنی خوراکی  پاهات رو کرم زدیم تو آب یخ ولی اصلاااااا اروم نشدی  تا بردیمت اورژانس سوختگی  نگم چطور پانسمان کردند پاهات رو  زندگیم خیلی اذیت شدی هنوز بعد از یک ماه ...
11 شهريور 1400

سلام سلام

سلام  نصف شبتون بخیر از چند هفته پیش بگم که ظهر  از شوشتر اومدیم خونه مامان جون وعمو اینا اونجا بودن و رونیکا بعد از چند ماه دیدشون و خیلی غریبی کرد و ترسید  همش میش خودم بود  هنوز چند دقیقه نبود که رسیدیم و متوجه شدم ....کرده رفتم پدشک بیارم از تو ماشین و صدای گریه هات😭😭😭 پابرهنه و با عجله اومده بودی دنبالم تو حیاط و نگم که پاهات سوخت داغون  داغون 😥😥😢 از شدت درد وسوزش با هیچی اروم نمیشدی شیشه پستونک بستنی خوراکی  پاهات رو کرم زدیم تو آب یخ ولی اصلاااااا اروم نشدی  تا بردیمت اورژانس سوختگی  نگم چطور پانسمان کردند پاهات رو  زندگیم خیلی اذیت شدی هنوز بعد از یک...
11 شهريور 1400

شروع تابستان 💚

سلام سلام  بعد از این مدت که از دل نگرانی ها همش نوشتم حالا بزار از خوشی ها بنویسم  از شروع تابستون بگم که قبلش به مدیر گفتم مشکل دارم و.... (در حد طومار نوشتم نه همین دو کلمه😅)و فعلا تیر ماه رو مرخصی گرفتم و مدرسه نمیرم  واین خبر خیلی خوبی بود اول برای خودم و بعد ریحانه 😁خداروشکر که مدیر موافقت کرد  وخبر دیگه اینکه تارا گلی بعد از ۴سال اومد ایران و چند روزی پیشمون بود و از دیدنش خیلی خوشحال شدیم وبه شما هم خیلی خوش گذشت امشب هم رفتید شهر مشاغل کیانپارس وحسابی بهتون خوش گذشت  و اما نگرانی هام ۱- رونیکا هنوز حرف نمیزنه 😏  ۲-ریحانه فعلا تحت نظر  و دارو  والبته حدود یک هفته است ک...
15 تير 1400

ریحانه چرا ریحانه...!😔

سلام سلام امروز بعد از دو هفته وقت مشاوره داشتی یعنی رفتیم که گزارش بدیم از رفتار و اخلاقت تو این مدت وقتی گفتم حساس وپرخاشگر شدی و زود عصبی میشی و جواب نقشه مغزی رو دید گفت تو تفسیر نقشه مغزیت علائم اصطراب و تنش هست😔😔 وکمی هم افسردگی😓😓 اخ نگم که چه حالی شدم اشکام داره میریزه اخه چرا اینجور شدی  چرا  چی شد یکدفعه.... میگه سابقه ای در این زمینه تو خانواده دارید آره از شانس من ژن های بد رو گرفتی از عمه ومامان جون... چی بگم چی بنویسم نمیدونم فقط خیلی ناراحتم خیلی اخه اونا تو چه سنی دارو میخورن تو تو ۸سالگی اخه مادر فدای تو بشه چت شد پس... کاش اصلا تو ذهنم نمی اومد که تو رو مسئول ...
13 خرداد 1400