ریحانه جونمریحانه جونم، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 8 روز سن داره
محمدرضا جونممحمدرضا جونم، تا این لحظه: 11 سال و 8 ماه و 8 روز سن داره
رونیکا جونمرونیکا جونم، تا این لحظه: 7 سال و 5 ماه و 10 روز سن داره

گل های خوشبوی مامان وبابا

من مامان زینب مامان سه فرشته ی ناز هستم و خاطرات وروزمرگی هامون رو اینجا ثبت میکنم🌺

بعد از مدتها سلام🥰1400

1404/11/3 9:14
نویسنده : مامان زینب
194 بازدید
اشتراک گذاری

سلام به عزیزای دلم 

آنقدر دیر میام اینجا که یادم می‌ره کی بودم و چی گفتم...

از سال تحصیلی بگم که گذشت از ایام منحوس کرونا  همه معلمها آنلاین تدریس می‌کردن ولی من چون معاونت داشتم هر روز و یا یک روز در میان به مدرسه می رفتم بچه ها خونه بودن که من به مدرسه میرفتم البته محمدرضا سه روز در هفته حضوری به مدرسه می‌رفت....‌‌‌‌‌..

اواسط آبان ماه به مدت دو هفته من و همه بچه ها مبتلا به کرونا شدیم و قرنطینه و مدرسه نرفتم چند باری هم خاله و عمه و داداش و..غذا میوردن برامون

تا میرسیم به آذر ماه وتولدم که با اومدن مامان و بابام و داداش عزیزم توسط همسرم سورپرایز شدم من در حال پرسش وتماس تصویری با دانش آموز بودم و دیدم که مهمان اومده و.....

ریحانه و محمدرضا در مدرسه جشن یلدا هم داشتند و البته ماهم به همراه فامیل پدری همگی منزل عمو عباس دعوت شدیم که بعد از ماه ها فامیل رو دیدیم و جمع شدیم

بعد هم تولد آقاسم که مامان براش کیک درست کرد و شوشتر به جشن کوچولو داشتیم

تولد گل دخترم ریحانه خانم وقتی بود که میرفتم فیزیوتراپی برای دستم از سر راه براش کیک و گل و هدیه خریدم و سوپرایزش کردم🥰🥰 خیلی خوشحال شد گرچه بچه ها دوست دارند تولدشون شلوغ باشه ولی خب بهتر از هیچی بود و البته بخاطر شرایط کرونا نمیشد کسی رو دعوت کنیم.....

تولد گل پسرم مصادف شد با تغییرات منزل و کاغذ دیواری و البته مشکوک به کرونا بودیم و رفتیم منزل خالی عمه صفیه برای چند روز و تولدش رو پنج نفره اونجا گرفتیم..خوب بود.🎊🎊🎊🎊🎊🌼🌺💗🌹

صبح زود در حالیکه که مه غلیظ وشدید بود و من پشیمون از رفتن به سمت  تاراز  رفتیم و برف بازی البته بدون رونیکا ظهر رسیدیم و عصر هم برگشتیم خیلی عالی بود و هوا سرد و حسابی به بچه ها خوش گذشت❄️☃️❄️❄️☃️☃️🏔️🏔️

اسفند1400 عروسی پسر ال هاشم که خوب بود

عید نوروز امسال برای ما فرق داشت بعد از سال تحویل و عید دیدنی که بعد از دوسال رفتیم عازم مشهد شدیم که خیلی خوش گذشت و هوا به شدت سرد بود

این وسط ها حرف زدن گل دخترم روز به روز پیشرفت داشت و من خوشحال ترین بودم....

گذشت و گذشت تا رسیدیم به تولد رونیکا طلایی 🤩

حالا دخترم حسابی حرف میزنه و گفت کیک آبی می‌خوام یه جشن خانوادگی کوچولو برای شادی گل دخترم در تولد ۳ سالگی

🙄🙄🙄🙄🙄😍😍😍😍😍😍

🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹

االان نمی‌دونم چی بگم امروز۳ بهمن 1404

من بعد از سالها دوباره وارد شدم رمز رو یادم رفته بود......

اصلا کامل فراموش کرده بودم اینجا رو

واقعا دست مریزاد به حافظه ام 

دو سه بار کاربری و رمز رو زدم و در کمال تعجب دیدم وارد شدم 🥺🥺🥹🥹

اومدم مطلبی بنویسم و سلام کنم

دیدم این متن نصفه نیمه از چهار سال پیش اینجا خاک میخوره 🫠یعنی خاطرات سال 1400

که طبق نوشته هام خرداد 1401نوشته شده

عمر آدمیزاد..... 😶

نمی‌دونم چرا همون موقع متنم رو ثبت و ارسال نکردم 

و بعد از چهار سال متن رو دیدم دست نخورده

از متن اینجور برداشت کردم 

خاطرات 1400

نوشته شده در اردیبهشت یا خرداد 1401

منتشر شده در 1404

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)