دخترم رونیکا جونم خوش اومدی
عزیزم روز ۲۴اردیبهشت ۹۸با مامان جون وبابایی رفتیم بیمارستان مهر داشتن اذان صبح میگفتن نماز خوندیم بعد رفتیم بخش زنان بعد از کارهای اولیه ازمایش و پوشیدن لباس و...ان اس تی شدم ومدام پرستارها چکم میکردن تا ساعت حدود ۹رفتم اتاق عمل خیلی استرس داشتم بی حسم کردن و دکترم اومد تو اتاق عمل هم قندمو گرفتن وشروع کردن وقتی صدای گریه شو شنیدم خدا میدونه چه حسی داشتم وخداروشکر کردم برای همه دعا کردم مدام می پرسیدم میخوام ببینمش سالمه؟ بعد ازسپری کردن ۹ماه سخت وطاقت فرسا صدای گریه اش خستگیمو از تنم درآورد بعد از کمی اوردنش به صورتم چسبوندنش شبیه محمدرضا بود به نظرم دکتر حسابی کپلیه ساعت نه وسی پنج دقیقه به دنیا اومدی عزیزم بعد از انجا...






