ریحانه جونمریحانه جونم، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه سن داره
محمدرضا جونممحمدرضا جونم، تا این لحظه: 11 سال و 8 ماه سن داره
رونیکا جونمرونیکا جونم، تا این لحظه: 7 سال و 5 ماه و 2 روز سن داره

گل های خوشبوی مامان وبابا

من مامان زینب مامان سه فرشته ی ناز هستم و خاطرات وروزمرگی هامون رو اینجا ثبت میکنم🌺

اماده کردن اتاق برای دختر وپسرم

وقتی من شوشتر بودم عمه وبابا وسارا ومامان جون اتاقتومو اماده کردن گهواره لباسها وتخت ریحانه  تختتو از کنار تختمون گذاشتیم گوشه اتاق والان چند شبه که اومدیم تو تختت نمیخگابی درست همش ناله وگریه ومامان از ساعت 12نبوده توتختت گذاشتم که بخوابس ولی اصلا اروم قرار ندارس چنبار اومدم پیشت لالایی وروپاهامو.. ولی تو مصمم انفدر گریه کردی تا بابات بردت روتخت پیشش خیلی عصبانیم واقعا اذیت کردی من انقدر طاقت کردممد درد گرفتم ولی بابا  اخه چی بگم از صدات کلافه شد خوابش میاد ولی من هیچی نگم بهت. اصلا بهتره 
16 بهمن 1393

تاریخ زایمانم و ...

سلام دیروز نوبت ویزیت داشتم خددروشکر مخ چیز خوب بود وتاریخ زایمانم شد 26بهمن انشالا ا ز دکتر نامه گرفتم وامروز هپ زفتم nst خداروشکر خوب بود
16 بهمن 1393

نگرانی وباز نگرانی وباز از قند تلخ

عزیز دل مامان اقا محمد متین دیروز بالاخره برنامه ریزی کردم وخونه عمه بودیم تا اجی رو نگهداره که من برم از مایشگاه سه بار ازم خون گرفتم. که با یکبار که خون نیومد شد 4بار _ نگرانم با دستگاه که113نشون داد ناشتا. تا امروز نگران بودم که بالا خره بابا جواب رو گرفته نگرانی هام الکی نبود همه بالا بودن هم ناشتا عمدوساعته وهم 5عصر ازهمه بدتر 2ساعته اخه دولقمه نون پنیر اینطور باید قندمو ببره 160؟؟وای به روزی که هوس عسل ومربا وشکر و.. کنم # حالم خوب نیست. همه بالا اخه دیگه چرا؟پسر عزیزم حالا داری تکون میخوری ولی من نگرانتم تا شنبه که برم دکتر قادریان برا نشون دادن ازمایش توکل به خدا انشالا که بقیشم بسلامتی بگذره_زنگ زدم به ماما قراره از دکتر بپرسه ...
10 دی 1393

دل مشغولی های مامان

عزیزدلم همه ی فکر وذهنم شیر تویه نکاهت ومظلومیتت ناراحتم میکنه از دیشب که خواب نمیرفتی هنش به این فکر میکردم که در اینده تو بیدار. وگریه داداشی هم بیدار من چه کنم همش نگران اینم که استراحتت وخوابت فقط باشیره بیداری زیاد لاغرت میکنه*بالاخره امروز تصمیم گرفتم استخاره کنم تو بد جور دو راهی موندم از طرفی میترسم شیر زیادی برات ضرر داشته باشه از طرفی هم میگم نکنه زوده وتو عذاب بکشی بالاخره گفتم به بی بی حبابه میگم استخاره بگیره اگر خوب شد صبر تلخ میزنم به سر شیشت واگر بد بود بهت میدم البته فقط برا خواب *خلاصه بی بی گفت ترسیدم بگم ولی بد اومد*منم گفتم توکل به خدا. بهت میدم ولی نه مثل قبل فقط برا خواب همون حرف دکتر که گفت کمش کن خدایا کمکم کن ظلمی د...
27 آذر 1393

بی قراری های دخترم برای شیر

دیروز26اذر خیلی نق نقو بودی دخترم  سرشیشتو اول گشاد کردم بعد هم بریدمش وقتی میگی شیر بهت میدم ودهنت پر میشه ومیریزه فهمیدی که عوض شده ونشون میدی ولی همچنان دوسش داری !!!!!!احالا بازور ودعوا وخوبی و.......نخوابیدی حتی سر پاهام ولی بعد با شیشه‌ی خالی خوابیدی الهی مادر فدات از 8صبح بیدار بودی گفنم شب زود میخوابی!ولی اینطور نبود!خیلی ناراحتم وقتی چشمات پر اشک میشه ومیگی شیر دلم کباب میشه عزیزم نمیخوام غصه بخوری نگران ایندم که با بدنیا اومدن داداشی یه وقت تو زجر نکشی عزیزم انگار تو این چند روز لاغر تر شدی به نظرم مامانی فدات
27 آذر 1393

اتفاقات اخیر

خیلی بد قلق شدی دخترکم همش نق میزنی وگریه از 20اذر که دکتر گفت شیرتو کم کنم اوضاع بدتر هم شده مدام اصرار وگریه وخواهش وجیغ که شیرررر اخه من چه کنم وقتی دکتر گفت نده !دلم برات میسوزه عزیزم از طرفی حرف دکترو قبول دارم ازطرفی هم میگم تو هم مثل بقیه بچه ها ی فامیل موندم سر دو راهی که کامل بگیرمت از شیر بانه اینطوری بیشتر عذاب اوره بخدا به دکتر قنبریان زنگ زدم گفت بده دکتر ریاحی گفت نده موندم واقعا خدایا خودت کمکم کن 24آذر93
27 آذر 1393

شیر نخوردن دخملکم

سلام ریحانه جونم 19اذر بردیمت دکتر فوق تخصص رشد برای رشد کم خونیت پپخداروشکر گفت مشکلی نداری وفقط شیرت باید کم بشه از دیروز شروع کردیم الان اومدی پیشم میگی شیر ومی می مامانی فدات دکتر گفت باید غذا. بخوری واگر شیرت کم بشه غذا میخوری_شیر فقط معوه ات پر میکنه فعلا برم بهت برسم تا ساکت بشی
21 آذر 1393

سلام بر دوگل ز یبای مامان

عزیزانم سلام خوبید؟امروز جمعس ودل مامانی گرفته دیشب پاگشای رضا منزل مامان جون دعوت بودیم خوب بود ,از اتفاقات اخیر برات بنوییسم هفته فبل نوبت دکترم بود وبرام سونو نوشت همه چیز خوب بود 28هفته بودم ولی سونو گفت 29هفته وزنت 1380بود _راجع به اسمت بگم من محمد ورضا نذر کرده بودم ولی بابا غقط محمد قبول کرد_مثلا محمد متین دویش دارم ولی نمیخوام شرمنده امام رضا باشم میگم بزاریم تو قران خرچی دراومد ولی بابا راضی نمبشه پسرکم. تا ببینم چی پبش بیاد      
21 آذر 1393