ریحانه جونمریحانه جونم، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره
محمدرضا جونممحمدرضا جونم، تا این لحظه: 11 سال و 8 ماه و 3 روز سن داره
رونیکا جونمرونیکا جونم، تا این لحظه: 7 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

گل های خوشبوی مامان وبابا

من مامان زینب مامان سه فرشته ی ناز هستم و خاطرات وروزمرگی هامون رو اینجا ثبت میکنم🌺

مطالب واتفاقات جدید زندگی

اول از همه سلام به گلهای خودم باورم نمیشه چتدین ماههه نیومدم اینجا الان اخرای سال تحصیلیه وتواین سال کارهای مهم وتجربیاتی کسب کردم مهمترینش از شیشه گرفتنت. بود دختر. گلم در تاریخ 1اذر 94که واقا سخت بود اول با صبر تلخ امتحان کردم که در کمال ناباوری خوردیش وفرداش علاوه بر صبر تلخ فلفل هم زدم که بهت گفتم کرم پی پیرده پی کرده روش واز این حرفها تا بدت اومد ولی خیلی لذیت شدم برا خوابت چون فوق العاده وابسته بودی 
17 ارديبهشت 1395

بعد از مدتها سلام وسلام

سلام به گلهای زندگیم. بعد از یک سال ویک ماه وزودتر از موقع وبا درخواستهای مکرر بالاخره مشغول کار شدم  اونم پایه ی اول ولی خداروشکر راضیم محمدرضا پیش مامان صفیه وریحانه مهد که خیلی لذیت میکنه صبح ها ولی شعر وسوره یاد گرفتی که سر فرصت میزارم عزیزای دلم پسرم ودخترم این روزها نمیدونم چرا عصبی شدم والبته شماهم بی تقصیر نبودید ریحانه که همش گریه وبهانه دلم میخواد دیگه هر چه زودتر از شیشه وپوش رها بشی ولی فعلا هیچ هیچ بلد نیستی دقم میدی ونمیگی جیش!!!وقتی میبرمت دستشویی هم نمیکنی!محمد رضا هم بچم درد داره. رو دندونه ولی فعلا خبری نیست!
18 آبان 1394

مریضی محمدرضاجونم

چند روز بود بی قرار وکسل بودی شیر نمیخوردی ونا اروم بودی دیشب رفتیم دکتر گفت گوش و گلوت عفگنت داره دلرو دار تب داشای خیلی ترسیدم وزنت 7910بود
25 تير 1394

سالگرد ازدواجمون مبارک

امشب. شب سالگرد ازدواج من وبابایی خیلی خوشحالم که همسر خوبی دارم ودوگل زیبا که خدا بهمون داد وخوشبختیمونو تکمیل کرد خدایا ممنونم ازت بخاطر همه چیز راستی فردا یا پس فردا عید فطره عیدتون مبارک امسال هم نتونستم روزه بگیرم 4مین سال بود  خدایا به حق این روزهای عزیز اون چیزی که تو دلمه وخودت میرونی رو به خوبی حل کن قسمت میدم به دل زهرا(س)  
25 تير 1394

سالگرد ازدواجمون مبارک

امشب. شب سالگرد ازدواج من وبابایی خیلی خوشحالم که همسر خوبی دارم ودوگل زیبا که خدا بهمون داد وخوشبختیمونو تکمیل کرد خدایا ممنونم ازت بخاطر همه چیز راستی فردا یا پس فردا عید فطره عیدتون مبارک امسال هم نتونستم روزه بگیرم 4مین سال بود  خدایا به حق این روزهای عزیز اون چیزی که تو دلمه وخودت میرونی رو به خوبی حل کن قسمت میدم به دل زهرا(س)  
25 تير 1394

سلام بر گلهای زندگیم

عزیزان دلم بعد از مدتها اومدم اصلا نگاه نکردم اخرین بار کی اومدم !روزهای زیادی گذشت خوب وبد  واکسن های محمدرضا ومریض شدن هاش شیطونی های ریحانه وووو گاهی واقعا کم میارم ریحانه واقعا شیطونی میکنه نق وبهانه اذیت کردنهای داداشش به کنار خدایا منو ببخش که مینالم حرفامو نشنیده بگیر بعضی اوقات از دست خودم هم خسته میشم واقعا شرایط سختیه!عصبی شدم داد میزنم واز خودم بدم میاد خدایا کمکم کن نیرو وصبری بهم بده که بتونم درست زفتار کنم خدایا شکایت نمیکنم _شکرت برای گلهای زیبام فقط بهم یاد بده ازشون درست مواظبت کنم خیلی عاشقشونم راستی عموحسین از پیشمون رفتن وقراره بابا جون اینا بیان!الان ساعت بیست دقیقه به4صبحه حالم بده میترسم میترسم برم ازمایش از...
23 تير 1394

شب اخر بارداری

سلام بر عزیز دلم وقند عسلم امشب اخرین شب لارداردار ی منه حسابی شلوغ پلوغ بود مامان جونها بابا جونا. _بی بی حبابه دایی عمو خاله پروین امروز دبگه ساکتو کامل کردم. فردا صبح انشالا ساعت 7ونیم باید بیمارستان باشم امشب برای اخرین بار انسولین زدم ایشالا دیگه راحت شدم _خیلی نگرانم برای ریحانه،پسرکم وخودم واینکه از عهدش بر بیام از فردا فصل جدیدی تو زندگیمون شدوع مبشه خدایت شکرت بهم توان وصبر بده که از عهدش بربیام _احساستتم قاطی شده گویا خوشحالی نگرانی هیجان اضطراب ترس وهراس همشونو باعم دارم واول از همه نوکل بخدا  خدایا خودت کمکم کن    ریحانه ی گلم فردا پیشت نبستم مامانی فدات عزیرم همش دلری تکون میخوری فدات بشم یعنی چه شکلی هستی...
26 بهمن 1393

شب اخر بارداری

سلام بر عزیز دلم وقند عسلم امشب اخرین شب لارداردار ی منه حسابی شلوغ پلوغ بود مامان جونها بابا جونا دایی عمو خاله پروین امروز دبگه ساکتو کامل کردم. فردا صبح انشالا ساعت 7ونیم باید بیمارستان باشم امشب برای اخرین بار انسولین زدم ایشالا دیگه راحت شدم _خیلی نگرانم برای ریحانه،پسرکم وخودم واینکه از عهدش بر بیام از فردا فصل جدیدی تو زندگیمون شدوع مبشه خدایت شکرت بهم توان وصبر بده که از عهدش بربیام _احساستتم قاطی شده گویا خوشحالی نگرانی هیجان اضطراب ترس وهراس همشونو باعم دارم واول از همه نوکل بخدا  خدایا خودت کمکم کن    ریحانه ی گلم فردا پیشت نبستم مامانی فدات عزیرم همش دلری تکون میخوری فدات بشم یعنی چه شکلی هستی؟هرچی باشی عزی...
26 بهمن 1393

اماده کردن اتاق برای دختر وپسرم

وقتی من شوشتر بودم عمه وبابا وسارا ومامان جون اتاقتومو اماده کردن گهواره لباسها وتخت ریحانه  تختتو از کنار تختمون گذاشتیم گوشه اتاق والان چند شبه که اومدیم تو تختت نمیخگابی درست همش ناله وگریه ومامان از ساعت 12نبوده توتختت گذاشتم که بخوابس ولی اصلا اروم قرار ندارس چنبار اومدم پیشت لالایی وروپاهامو.. ولی تو مصمم انفدر گریه کردی تا بابات بردت روتخت پیشش خیلی عصبانیم واقعا اذیت کردی من انقدر طاقت کردممد درد گرفتم ولی بابا  اخه چی بگم از صدات کلافه شد خوابش میاد ولی من هیچی نگم بهت. اصلا بهتره 
16 بهمن 1393