پسرکم آماده رفتن به ضیافت افطاری 😎
عزیز مامان امروز دعوت بودیم خونه عمه برای افطار وشماخیلی خوشحال بودی با عینک آفتابی جدیدت که بابا از آبادان برات آورده ... منم از فرصت استفاده کردم وعکس گرفتم ازت ...
نویسنده :
مامان زینب
2:42
بدون عنوان
راهنمای ربات ✍️ ارسال مطلب و عکس در وبلاگ از اونجایی که الان آخرای خرداده ومن هم بعد مدتها اومدم اینجا ویاد گرفتم عکس بزارم از طریق تلگرام تصمیم گرفتم عکسهای نوروز ۹۶ رو ثبت کنم باشد که خوشتان بیاید🤗🤗🤗 ...
نویسنده :
مامان زینب
19:04
دختر نازم در جشن الفبا😍
درست یک ماه پیش جش الفبا دانش اموزام بود که ریحانه جونم رو قول داده بودم که ببرمش وبردمش خیلی بهش خوش گذشت وحسابی با بچه ها بازی کرد ...
نویسنده :
مامان زینب
18:39
خرابکاری پسرکم😶
پسر عزیزم سلام دیشب ۲۰رمضان و۲۵خرداد وقتی بعد از افطار خونه حج بهروز رفتیم جلسه قرآن نمیدونستم که چه خرابکاری میکنی🙄 وسط قرآن بودیم که مهرسا وآجی اومدن بلند اعلام کردن محمدرضا پی پی کرده تو اتاق نمیدونم چطور رفتم تو اتاقشون ویدم بللههه کمی از پی پیش افتاده رو زمین خیلی عصبانی شدم از خجالت اب شدم زود بردمش دستشویی و..... خیلی اعصابم خراب شد واقعا خجالت کشیدم اشکام اومدن همش شرمنده میشم وقتی میرم یا بافضولی هات یا خرابکاری واین دفعه هم که ..... امشب هم احیا دارن فکر کن با این اوصاف بخوام ببرمت... شیطونک مامانی که قهر کرده🤗...
نویسنده :
مامان زینب
18:27
ازشیشه گرفتن پسرکم
وقتی تصمیم گرفتم از شیشه بگیرمت اولش شک داشتم ولی وقتی تا صبح چندشیشه می خواستی وصبح تا کمرت خیس بود دیگه تصمیمم رو گرفتم روز ۴ خرداد۹۶جمعه بود که مصادف بود بایوم الشک رمضان یعنی موقعی که ۲سال و۳ماهه بودی من و بابا روزه بودیم ظهر به سرشیشه صبر تلخ زدم وقتی مزه کردی اول نگاهش کردی وگفتی خرابه من وبابا هم گفتیم بو گتدو شده خرابه و.... خودت هم نخواستیش وپرتش کردی ولی بعد از چند دقیقه پیداش کردی ودر کمال تعجب خوردیش خیلی تعجب کردم چون خیلی خیلی تلخ بود شب تصمیم گرفتم علاوه بر صبر تلخ فلفل هم بزنم ولی وقتی دیدبش تستش هم نکردی ولی با چه مصیبتی خوابیدی خدا میداند 😣اسمش رو نیاوردی تا دیروز که اومدم خونه مامان جون تا گذاشتمت تو ...
نویسنده :
مامان زینب
2:34
آشتی با وبلاگمون
سلام بازم سلام نمیدونم چرا همه کاری می کنم ولی انقدر اینجا اوندن برام سخته تنبلم یعنی؟؟ امسال هم باهمه ی سختی هاش به پایان رسید ...... از اول مهر ۹بنویسم از روز اول که قرار بود محمدرضا پیش عمه بمونه وریحانه رو هم طبق گفته ی خودشون ببرن مهد ولی چی بگم که فقط ۱روز نگداریش کردن اونم جشن شکوفه ها اخرشهریور واز فرداش حال عمه بد شد حال روحیش همش استرس واصطراب ونگرانی ودکار نمیگم دروغ می گفت ولی خیلیش هم تلقین بود خیلی بهم ربختم روزی که فرداش اول مهر وباید با خیال راحت می رفتم مدرسه برام پر از استرس ونگرانی بود خیلی سخت گذشت برام خیلی مدام نگران بچه ها بودم ومخصوصا محمدرضا ی عزیزم که فقط۱۷ماه داشت.....خلاصه کنم جوری عمه گفت حالم بده ونگ...
نویسنده :
مامان زینب
2:21
های وبای با تابستون95
سلام بر گلهای زیبایم اومدم اینجا تا بنویسم تا از خاطراتم بگم وقدری دلم خالی بشه تابستون امسال ماه رمضون بعد از 4سال روزه گرفتم خداروشکر البته با اجازه دکترم وبعد از عید فطر با مامان وبابا به مشهد رفتیم خ. خوب بود گرچه بهانه گیری و اذیتها هم جای خود داشت ولی خوش گذشت احساس خوبی بی خوبی بود نذر محمدرضا از طرف خودمون ومامان جون سیمین 2گوسفند قربونی کردیم وبرا اولین بار به مهمانخانه امام رضا دعوت شدیم جاتون سبز ونوهای محمدرضا رو هم تو مشهد کچل کردیم فداش بشم اولش اصلا نشناختمش تغییر کرده بود خیلی ! نزدیکای اهرای تابستونه ومن 3روزه که تصمیم به رژیم گرفتم برای کاهش قند ووزن خیلی ناراحتم کلا عصبی شدم حوصله ی بچه ها ر...
نویسنده :
مامان زینب
2:32
مطالب واتفاقات جدید زندگی
اول از همه سلام به گلهای خودم باورم نمیشه چتدین ماههه نیومدم اینجا الان اخرای سال تحصیلیه وتواین سال کارهای مهم وتجربیاتی کسب کردم مهمترینش از شیشه گرفتنت. بود دختر. گلم در تاریخ 1اذر 94که واقا سخت بود اول با صبر تلخ امتحان کردم که در کمال ناباوری خوردیش وفرداش علاوه بر صبر تلخ فلفل هم زدم که بهت گفتم کرم پی پیرده پی کرده روش واز این حرفها تا بدت اومد ولی خیلی لذیت شدم برا خوابت چون فوق العاده وابسته بودی
نویسنده :
مامان زینب
1:29










