سلام سلام
سلام نصف شبتون بخیر از چند هفته پیش بگم که ظهر از شوشتر اومدیم خونه مامان جون وعمو اینا اونجا بودن و رونیکا بعد از چند ماه دیدشون و خیلی غریبی کرد و ترسید همش میش خودم بود هنوز چند دقیقه نبود که رسیدیم و متوجه شدم ....کرده رفتم پدشک بیارم از تو ماشین و صدای گریه هات😭😭😭 پابرهنه و با عجله اومده بودی دنبالم تو حیاط و نگم که پاهات سوخت داغون داغون 😥😥😢 از شدت درد وسوزش با هیچی اروم نمیشدی شیشه پستونک بستنی خوراکی پاهات رو کرم زدیم تو آب یخ ولی اصلاااااا اروم نشدی تا بردیمت اورژانس سوختگی نگم چطور پانسمان کردند پاهات رو زندگیم خیلی اذیت شدی هنوز بعد از یک...











